ا نيشتين روزي به چارلي چاپلين نابغهي سينمايي گفت : آنچه که باعث شهرت عظيم تو شده است و در همه جاي دنيا تو را مي شناسند اين است که با حرکات تو همه زبان تو را مي فهمند .
چارلي در جواب گفت : برعکس من ، آنچه که باعث شهرت فراوان تو شده اين است که اغلب مردم حرفهاي تو را نمي فهمند
vاز دور كسي آواز مي خواند و مي دويد . گفتند: «چرا چنين مي كني ؟» گفت :«شنوندگان مي گويند كه آواز من از دور خوش است. مي دوم تا آواز از دور بشنوم».
كـلاه
vكچلي از حمام بيرون آمد و ديد كه كلاهش را دزديده اند . داد و فريادي راه انداخت و كلاهش را از حمامي خواست. حمامي گفت:«من كلاه تو را نديده ام و تو چنين چيزي به من نسپر ده اي . شايد اصلا" كلاهي بر سر نداشته اي».
كجل گفت: «انصاف بده اي مسلمان ! اين سر من از آن سر هاست كه بشود بدون كلاه بيرونش آورد ؟!"
چــاه
vساده دلي را پسر در چاه افتاد . سر به درون چاه كرد و گفت :
" پسر جان ، جايي مرو تا طنابي آورم و تو را نجات دهم ! "
غذای روح
vفردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خدا پذيرفت. او را وارد اتاقي نمود که جمعي از مردم در اطراف يک ديگ بزرگ غذا نشسته بودند. همه گرسنه، نااميد و در عذاب بودند. هرکدام قاشقي داشت که به ديگ مي رسيد ولي دسته ی قاشق ها بلندتر از بازوي آن ها بود، بطوري که نمي توانستند قاشق را به دهانشان برسانند!عذاب آن ها وحشتناک بود. آنگاه خداوند گفت: اکنون بهشت را به تو نشان مي دهم.او به اتاق ديگري که درست مانند اولي بود وارد شد. ديگ غذا، جمعي از مردم، همان قاشقهاي دسته بلند. ولي در آنجا همه شاد و سير بودند.آن مرد گفت: نمي فهمم؟ چرا مردم در اينجا شادند در حالي که در اتاق ديگر بدبخت هستند، باآنکه همه چيزشان يکسان است؟ خداوند تبسمي کرد و گفت: خيلي ساده است، در اينجا آن ها ياد گرفته اند که يکديگر را تغذيه کنند.هر کس با قاشقش غذا در دهان ديگري مي گذارد، چون ايمان دارد کسي هست در دهانش غذايي بگذارد.
vدرویشی بی سروپا خواجهیی را گفت: اگر من بر در سرای تو بمیرم، با من چه میکنی؟ خواجه گفت: ترا کفن کنم و به گور بسپارم. درویش گفت: امروز به زندگی، مرا پیراهنی پوشان و چون بمیرم بی کفن به خاک بسپار. خواجه بخندید و او را پیراهنی ببخشید.
گویند مردی بزنی عارفه رسید و جمال آن زن در دل آن مرد اثر کرده گفت:ای زن، من خویشتن را از دست دادم در هوای تو! زن گفت: چرا نه در خواهرم نگری که از من با جمال تر است و نیکو تر. مرد گفت: کجاست خواهر تو، تا بینم؟ زن گفت: برو، ای بطال که عاشقی نه کار تست. گر دعوی دوستی ما درتو بودی ترا پروای دیگر نبودی.
رقص سماع ظریفی در خانهء درویشی مهمان شد. و درویش نصف خانه را از چوب های ضعیف پوشیده بود و بار گران داشت. هر لحظهء از آن چوب ها آوازی بیرون می آمد. مهمان گفت: ای درویش! مرا از این خانه به جای دیگر بر که می ترسم فرود آید. گفت مترس! که این آواز ذکر و تسبیح چوب ها است. گفت: از آن می ترسم که از بسیاری ذکر و تسبیح، ایشان را وجدی و حالی بهم رسد که همه به یک بار در رقص و سماع آیند و به سجده روند
درویشی نزد خواجه ای بخیل رفت، و گفت پدر من و تو آدم است و مادر مارا حوا، پس ما برادران هم باشیم و ترا اینهمه مالست، میخواهم که مرا قسمت برادرانه بدهی، خواجه غلام را گفت: یک سکه پول سیاه بوی بده. گفت: ای خواجه چرا در قسمت مساوات را رعایت نمیکنی؟ گفت: خاموش باش اگر برادران دیگر خبر یابند اینقدر نیز بتو نخواهد رسید